پس از گذشت حدود 10 سال از اقامتم در قم ، حدود 30 سال سن داشتم که با چندین سال ترک تقلید از استاد و بر محوریت قرآن فعالیت نمودن احساس کردم که حضور من در حوزه ضرورت ندارد و در هر مکانی می توانم در حوزه باشم ( هم تعلماً و هم تعلیماً ) .
چند روز بعد از ورود آقای کاشانی به تهران ، عید فطر یا قربان بود . آقای کاشانی نماز عید را در جای بسیار بسیار وسیعی خارج شهر خواندند ، چون در شهر مجال چنین اجتماعی نبود . همچنین در مدرسه مروی جلسه ای به احترام ایشان گرفتند که علمای بزرگ هم حضور داشتند . یک تاج درست کرده و عکس آقای کاشانی را جلوی مَدرس متصل به مسجد مدرسه مروی زدند . ورودی مسجد مروی یک دالون به طول یا عرض یا یک ضلع مسجد است ، به طوری که وقتی وارد مدرسه مروی می شویم دست چپ مدرس و بالای آن عکس بزرگی از آقای کاشانی و تاجی شبیه به تاج پهلوی را بالای عکس ( روی سر ایشان ) گذاشتند که این موجب سر و صدا و قال و غوغا و مأمورین دولت ریختند تا تاج را بردارند . زد و خورد شدیدی در گرفت . عده ای را دستگیر و عده ای زخمی شدند که این حساسیتی ایجاد کرد که حالا آقای کاشانی آمده ، می خواهد جای شاه را بگیرد .
بحث مرجعيت آيت الله كاشاني
علما به علت روحیه انفجاری و انقلابی و پرخاشگری ضد حکومت وقت نمی توانستند این مرد را تحمل کنند ، از طرفی نمی توانستند بگویند که اشتباه می کند چون از آنها فاضلتر ، باسوادتر و با تقواتر بود .
آقای خوانساری ، مثل اعلای تقوا ، وقتی از آقای کاشانی صحبت می شد ، روی او خیلی حساب می کرد ، چون هر دو شاگرد آخوند خراسانی بودند . آسید احمد خوانساری در سن نوزده یا بیست سالگی درس آخوند خراسانی را رفته و آقای کاشانی که از او بزرگتر مدتی همدرس او بود .
وقتی از آقای کاشانی سؤال می شد که چرا رساله نمی نویسد و دستگاه مرجعیت تشکیل نمی دهد . می فرمود : مرجع و رساله زیاد است . این مراجع با رساله هایشان چه کار کردند ! اگر بشود با رساله و مرجعیت اسلام را حاکمیت بدهیم ، بسم الله . ما فقط با رساله نوشتن و مرجعیت من بنویس ، تو بنویس و او بنویس ، مرجع و آرا زیاد کردیم . من اذا دار الامر ، بین این دو امر ؟ مرجع تقلید و مدرس باشم یا یک قیام اسلامی به پا کنم ولو در بعد خاص نفت ، از این مجری وارد شویم و به تدریج دست های قوی استعمار را ضعیف و کوتاه کنیم ! من تشخیص می دهم که دومی ارجح است .
من عرض کردم : خوب جمع این دو که اکمل است . فرمودند : هنوز مردم نمی فهمند ، مردم خر هستند ، نمی فهمند که همان طور که مرجع تقلید باید با تقوای درجه اول باشد ، باید سیّاس (سیاسی) و رهبر درجه اول نیز باشد . هنوز مردم نمی فهمند که در آینده چه خواهد شد .
در واقع یکی از موانع استمرار پایه ریزی حکومت اسلامی در قیام آقای کاشانی علاوه بر عدم تناسب زمانی ، معرفی نشدن ایشان به عنوان مرجع و در نتیجه مورد قبول نبودن احکام و نظرات صادره ایشان از نظر مقلدین بود .
اما به راستی اگر عوامل تشکیل دهنده حکومت اسلامی در ایران را در یک مثلث شبیه سازی نماییم . ضلع اول و رأس الزاویه این مثلث آشیخ فضل الله نوری و همراهان ایشان و در وسط قاعده این مثلث آقای کاشانی قرار دارند .
شیخ فضل الله نوری در آن محوری که فکر می کرد ، درست دانست و راست فهمید و راست آمد و به راستی هم شهید شد . بعد از ایشان نیز آقای کاشانی در شجاعت بی نظیر بود . یعنی در مواقع خطرناک ایشان هیچ خوفی نداشت . از نظر عظمت قناع طبع ، بزرگواری و تواضع ، همان اوج در علم و معرفت و شجاعت را در اخلاق و تواضع نیز داشت . گاهی اوقات تلفنی با ایشان صحبت می کردم . ایشان با اینکه رئیس مجلس بودند وقتی می پرسیدم حال شما چه طور است می فرمودند : زیر سایه شما هستم ، این حرف را هیچ کس حاضر نیست بگوید ولی خوب آن مرد بزرگوار با آن سن ، عظمت ، علم و امتیازات این طور تواضع داشت . هدف اصلی ایشان بعد از در به دری ها و تبعیدهای مفصل ، کتک خوردن ها و زندانی شدن در قلعه فلک الافلاک خرم آباد و تبعید به خارج و محصور بودن در خارج لبنان و غیر لبنانی ، ایجاد تحول اسلامی در ایران بود که منتها از صفر باید شروع کرد . آن صفر واقعی که تاریخ را عوض کند و وضع را به طور کلی زیر و رو کند . از صفر باید شروع کرد ولی صفر ایشان صد بود . با آن کیاست و متانت و رضانت و تعقل و تفکر هیچ گاه بی گدار به آب نزد . اگر هم اشتباه داشت ، کم بود . ایشان به مشورت خیلی معتقد و این آیه را خوب عمل می کرد : و امرهم شوری بینهم .
با من ، با یک جوان دانشگاهی ، یک معلم و حتی یک پاسبان تا آن مقدار که امکان داشت از مشورت چیزی به دست آورد مشورت می کرد .
از اطرافیان سوءاستفاده گر ایشان می توان به شمس قنات آبادی ، دکتر شروین ، دکتر مظفر بقایی و آقای مکی نام برد که به صورت مخفی در کنار فعالیت ها ، سوءاستفاده هایی نیز داشتند .
از نظر ایشان نقطه اول ایجاد تحول اسلامی در ایران و آتش زدن استعمار شرق و غرب در خارج و استعمار داخلی تشکیلات شاهنشاهی ، نهضت ملی شدن صنعت نفت بود .
ما می توانیم این ریشه ها را در بعد و دیدگاه سیاسی بسوزانیم ولیکن بعد عمیق مذهبی دارد . آیه مبارکه سوره فتح پیامبر بزرگوار ( ص ) را با یک صفت و مؤمنین را با دو صفت مثبت و منفی معرفی می کند . این یک معرفی محوری است ( والذین معه اشداء علی الکفار رحماء بینهم ) .[1]
محمد ( ص ) را به عنوان رسالت الهی ، بالاترین مقامات در کل کائنات ، معرفی و بعد والذین معه ، نفرمود : والذین امنوا ، چرا که والذین امنوا همه مراتب ایمان را می گیرد ممکن است ایمان به کسی دارد ولی در جایی که آتش است با او نیست . آنجا که پلو و چرب است با او و آنجا که کتک و چوب و زندان هست با او نیست . پس والذین معه ، معیّت در بعد رسالتی دارند نه معیّت در بعد لغت ، بلد و قوم و طائفیت و شکل و کم و زیاد !
ممکن است که الان کسانی باشند که از سلمان هم جلو بزنند و کسانی هم در زمان خود رسول الله ( ص ) هیچ معه نبودند ، همچون عموی پیامبر ( ص ) ابولهب ، ابوسفیان ها ، ابوجهل ها و .... . اینها معیت بدری داشتند ، همشهری بودند ، معیت خویشاوندی و لغوی و قومی ، اما معیت رسالتی نبود ، الذین معه ، معیت رسالتی را ثابت می کند . خاصیت این معیت رسالتی این است که دو بعد محور مثبت و منفی ، وضع زندگی را تشکیل می دهد . اول بُعد منفی ، بعد بُعد مثبت ، کما اینکه کلمه لا اله الا الله هم همین است اول باید آنهایی که غلط است سلب و بیرون کرد . بعد آنهایی که صحیح است جای آنها را بگیرد والذین معه اشداء علی الکفار رحماء بینهم . با چه کفاری اشداء هستند ؟ با کفاری که امید ایمان در آنها نیست . اشداء یعنی آنچه باید خیلی به او بیشتر رحمت کرد ، باید با رحمت در برخورد ، در بیان و زحمت کشیدن در کل ابعاد رحمت او را جلب کرد . علی الکفار ، یعنی کسانیکه به تمام وجود کفرند و سواء علیهم ءانذرتهم ام لم تنذرهم لا یؤمنون [2]هستند و به هیچ وجه حاضر نیستند به طرف ایمان بیایند بلکه تمام فعالیت های خود را برای ضربه زدن به ایمان و مؤمنین انجام می دهند .
جریان نفت ما نه تنها یک ضرر مادی و اقتصادی ، بلکه ضرر عقیدتی ، اخلاقی ، معرفتی و فرهنگی بود . ملی شدن صنعت نفت در صورت ظاهر یک قیام ملی اما در عمق قیام اسلامی بود ، ولی هر کار خیری استمرارش از ابتدایش مهمتر است . اگر دانشگاهی نسازند بهتر است از اینکه بسازند و طوری منحرف شود که مردم فرار کنند .
آیه تبلیغ ( یا ایها الرسول بلغ ما انزل الیک من ربک و ان لم تفعل فما بلغت رسالتک و الله یعصمک من النار ) [3]چه می خواهد بگوید ؟ آیا علی مهمتر از پیامبر است که خدا می گوید اگر تبلیغ نکردی خلافت او را هیچ کردی ! نه اینجا دو مطلب و هر دو مربوط به این رسالت است . یکی آغاز رسالت در دو بُعد رهبری سیاسی و روحانی و دوم استمرار رسالت در هر دو بُعد ، استمرار رسالت در بُعد صرف قانون ، قرآن و در بُعد رهبری معصوم در زمان معصومین و رهبری (تالی تلو) معصومین در زمان غیاب معصومین بر مبنای کتاب و سنت است . این اصل اسلام را اگر رسول الله ( ص ) در غدیر خم ابلاغ نمی فرمودند ، استمرار این رهبری معصوم شایسته بر مبنای کتاب و سنت ، در خیال مردم خودی و ناخودی این بود که حالا پیامبر ( ص ) آمد پسر هم که ندارد ، دختر دارد پس بعد از رحلتش در خانه اش بسته می شود . بنابراین طوری نیست بگذار هر کاری می خواهد بکند .
به هر حال با همه استقبال ها و طرح نظریات جدید آیت الله کاشانی پیرامون شیوه اداره کشور و بحث سرانجام کار نفت و مبارزه با استعمار ایشان از طرف عموم سر شناسان سیاسی ، مذهبی استقبال شایانی را به دنبال نداشت و تنها آقایان شیخ محمد تقی آملی و شیخ محمد رضا تنکابنی ( پدر آقای فلسفی ) در تهران ارتباط قبلی خود را با وی حفظ نمودند .
من که از گذشته علاقه خاصی به ایشان داشتم و اندیشه وی را به عنوان یک مصلح مسلمان پذیرفتم ، تصمیم گرفتم قوم پر التهاب و حاشیه ای را رها و شبانه روز خود را برای همراهی با ایشان در منزل وی گذراندم و از هیچ کاری برای انعکاس دیدگاه های ایشان مضایقه نداشتم ، اگر در منزل ایشان جلساتی برای هماهنگی و رسیدگی تشکیل می شد ، من صورت نامه ها را تنظیم و یا پای تلفن می نشستم و با نقاط مختلف برای کسب اطلاع در تماس بودم بارها اتفاق می افتاد ، جمعی برای دیدن ایشان می آمدند و من برایشان سخنرانی انقلابی ایراد می کردم تا روحیه مبارزه در میانشان تقویت گردد .
این جلسات علاوه بر سعی در ملي شدن صنعت نفت نقش مذهبي نیز داشت . ما می خواستیم با این هدف استعمار داخلي و خارجي را آتش بزنيم ، لذا بعضي اوقات عده ای از اطرافیان به آقای کاشانی مي گفتند : آقا شما داريد تندروي مي كنيد ، اين طور در مقابل شاه ايستادن و در مقابل او حرف زدن کار عاقلانه ای نيست.
از پا منبری ها می توان مصدق را نام برد که با اوقاتی تلخ و ناراضی از حکومت در سخنرانی ها حضور داشت . آقای خمینی نیز تابستان ها در منزل آقای ثقفی ، پدر همسرشان ، واقع در پامنار تشریف داشتند که به طور مرتب هر شب در جلسات حضور داشتند و در غير تابستان ها به هنگام ورود به تهران به مجالس سخنرانی آمده و با آقاي كاشاني خيلي تماس داشتند . ایشان در بعد سیاسی بسیار مفید بودند . هر چه با آقای خمینی صحبت می شد ، کم جواب می دادند به طوریکه اگر کسی ایشان را نمی شناخت خیال می کرد که ایشان انقلابی نیست . در حالی که در عمق اعماق انقلاب بود . ایشان در مقابل گلایه ما از تشکیلات شاه و نانجیبی ها و کارهای ضد اسلامی سکوت و یا یک تأکید لفظی می فرمودند .
در طول مدت رابطه من با آقای کاشانی پا به پای ایشان چه در اوج و چه در حضیض در خدمت ایشان بودم . البته کار را دو بخش کرده ، یک بخش تدریس و تدرس علوم اسلامی و استمرار جریانات حوزه و بخش دیگر استمرار سیاسی ضد شاهنشاهی و ضد انگلیسی و ضد استعماری و در جلسات سخنرانی خیلی مفصل فعالیت داشتم .
در یکی از جلسات آقای کاشانی از من خواستند که به سمنان بروم . در منزل علامه سمنانی از بزرگان علمای مشهور سمنان جلسه ای تشکیل و پس از آن به دامغان رفتم . فرماندار دامغان گفت : آقا می شود خواهش کنم اسمی از شاه ببرید . گفتم : خواهش می کنم ، خواهش نکنید . گفت : آقا از ایشان صحبت نکنید که نمی شود این جلسات چنین و چنان است . گفتم : به یک شرط حاضرم صحبت کنم . گفت : چه شرطی ؟ گفتم : به ایشان لعنت می کنم والا حاضر نیستم صحبت کنم . با نا امیدی رفت .
در ماه رمضان نیز آقای کاشانی از من خواستند كه برای سخنرانی به تبريز بروم . برای خداحافظی خدمت بعضی مراجع از جمله آقاي حجت از مراجع بزرگ تقليد رفتم . ايشان براي آقاي آسيد ابوالحسن انگجي از بزرگان علماي تبريز نامه اي مرقوم فرمودند .
در تبریز به منزل آسيد مهدي انگجي رفتم که در حقيقت وارد منزل انگجي ها شدم .
در آنجا هر روز ، نیم ساعت در مدرسه و مسجد طالبيه ( مسجد جامع فعلی ) به زبان فارسي صحبت كردم همچنین آقاي ناصرزاده از وعاظ درجه اول تبريز به زبان آذري صحبت که از رادیو تبریز پخش می شد .
من صحبت هایم را محدود به طرح مسائل مذهبی نکردم و سعی به افشای ماهیت استعمار انگلیس و رفتارهای غلط رایج در کشور به ویژه حرکات خلاف شرع شاه داشتم اما آقای ناصرزاده همان مسائل مذهبی و دیدگاه های محلی خود را ارائه نمود . من صحبت هایم را مي نوشتم تایپ می کردند و به كسي نمي دادم .
روزی استاندار آذربايجان ، دكتر اقبال فرستاد كه خواهش مي كنم سخنرانيهای خود را بفرستيد ما ببينيم . من هم در جواب ايشان با نامه يا پيغام گفتم : آن كسي كه مرا فرستاده خودش فهميده چه كار كند و هيچ ربطي به جنابعالي و دستگاه سلطنتي ندارد . به این ترتیب به کار خود ادامه دادم او هم كاري نتوانست بكند .
بعد از یک ماه که به تهران برگشتم ، يكي از برادرانم جواد را که در اصفهان رئيس كلانتري چهار بود ، در اثر بستن قمارخانه معروفي زدند و مجروحش كردند رئيس شهرباني سر تيپ كمال هم در راديو از او تعريف كرد و تشويق كرد . به من پيغام دادند . من به آقاي كاشاني گفتم : اين افسر خدمت كرده آنجا براي بستن قمارخانه و ... کتک خورده و جان به سلامت برد و كشته نشد . اين بنظر شما نباید تشويق شود ؟ آقاي كاشاني با شنیدن این خبر به من گفت : صلاح می دانی او را به تهران بیاوریم ، چون به وجود این اشخاص در تهران نیاز مبرم داریم . گفتم : فرمایش خوبی است و با سفارش ایشان برادرم به تهران منتقل و رئیس کلانتری 20 تهران شد .
البته وی با خانه های فساد که در دروازه قزوین وجود داشت به شدت برخورد نمود ، برخی از تجار و وابستگان آنان پول کلانی برای وی فرستادند تا شاید بتوانند جلوی کار او را با این پول ها بگیرند . او نیز پول ها را گرفت و در بخاری سوزاند .
فدائیان اسلام
فدائیان اسلام مخالفان نهضت ملی شدن صنعت نفت ، افرادی چون هژیر و رزم آرا را ترور کردند . من معتقدم بسیاری از مراجع از جمله آقای بروجردی با ترور آنها موافق بودند اما از ترس سکوت کردند .
تنها مرجع پشتیبان فدائیان اسلام آقای کاشانی بود و همه فاصله های مطرح بین آقای کاشانی و فدائیان ظاهری و صوری بود و صورت معنوی نداشت . در واقع با هماهنگی بین آقای نواب و کاشانی این فاصله به وجود آمد .
هنگام اعدام آقای نواب من تهران بودم که در دفاع از آقای نواب به قم رفتم . در درگاه اتاق ، جمعیت زیادی از جمله آقای بروجردی حضور داشت . سخنرانی بسیار مهیج و تأثیر گذاری ایراد نمودم . آقای بروجردی بسیار متاثر شدند ولی چیزی نگفته و به اندرونی رفتند . هنگام اعدام ایشان علامه امینی نیز متأسفانه سکوت کردند که جای بس تأمل داشت .