منوی کاربری
آمار بازدیدکنندگان







| 4789 | امروز | ![]() |
| 16959 | دیروز | ![]() |
| 156139 | هفته گذشته | ![]() |
| 416835 | این ماه | ![]() |
| 279442 | ماه گذشته | ![]() |
| 1156097 | کل بازدید | ![]() |
امروز: 04 اسفند 1390
اوقات شرعی
روز وداع
به نام خدای رحمتگر بر آفریدگان، رحمتگر بر ویژگان
خاطرات روز وداع

ظهر اول فروردین 1390
روز اول فروردین بود، خودمان را مهمان کردیم و به خانه پدری رفتیم، فکر می کنم ساعت حوالی 11 پیش از ظهر بود که رسیدیم و بلافاصله به اتاق ایشان که در طبقه دوم قرار داشت رفتیم، تبریک عید گفتیم و بعد از کمی احوال پرسی، و کسب اجازه از ایشان نوای دعای عهد را که با صدایی شیوا در گوشی موبایلم موجود بود، برای ایشان پخش کردم، لحظات روحانی و در سکوتی عمیق با نوای دعا سپری شد، [هیچ وقت آن لحظه را فراموش نمی کنم و هر گاه دوباره آن دعای شریف را می شنوم تمام آن خاطرات برایم زنده می شود و دلم به همان روز پرمی کشد.] از من خواستند که ایشان را به طبقه پایین ببرم تا کنار بقیه خانواده باشند، به ایشان گفتم: «هنوز تمام بچه ها نرسیده اند، وقتی همگی آمدند در همین اتاق جمع می شویم» اما ایشان اصرار کردند که همین الآن؛ از مادر و یکی از خواهران و همسرم خواستم که به اتفاق کوچکترها به اتاق حاج آقا بیایند؛ جمع شدیم و با آن مهر و محبت همیشگی اش به رسم اعیاد گذشته، همراه با نگاهی آرام، از میان قرآن به تک تک ما عیدی داد، موقع صرف نهار شده بود ؛ از ایشان اجازه خواستیم تا برای لحظاتی مرخص شویم، مخالفت کردند؛ گفتم که چون شما توان خوردن غذا ندارید ما خجالت می کشیم و شاید مناسب نباشد؛ اما ایشان گفتند که می خواهم غذا خوردنتان را ببینم و صدایتان را بیشتر بشنوم. با توجه به شرایط اتاق که استریل بود، در اتاق کناری برای بچه ها سفره پهن کردیم و بزرگترها غذا بدست خدمت ایشان رسیدیم. بعد از صرف غذا، همگی به طبقه پایین رفتند تا پدر استراحت کند؛ من ماندم تا به اتفاق پرستار، ایشان را حمام کنیم، در اتاق کناری منتظر ماندم تا ایشان را آماده کند، اما کمی که گذشت پرستار گفت: « بهتر است اجازه دهیم کمی استراحت کنند و بعد به حمام برویم؛ در همان اتاق کناری استراحت میکردم؛ حوالی ساعت 2 بعد از ظهر بود که ایشان شروع کردند به خواندن نماز ظهر با صدایی شیوا و رسا، و من هم گوش می کردم؛ بعد از پایان نماز ظهر، ناگهان صدای الله اکبر ایشان را با صدایی بلند تر از معمول نمازشان شنیدم و به سرعت به اتاق رفتم؛ گویا که وعده دیدار با معبود فرا رسیده بود؛ به کمک پرستار مشغول عملیات احیا شدیم، همزمان با سرپرستار ایشان و اورژانس تماس گرفتم و برادرم مسعود را مطلع کردم که به سرعت آمدند، نزدیک به نیم ساعت پر تلاش گذشت، تا کاملا از برگشت ایشان قطع امید کردند، و ما را در اندوهی سخت وا نهادند.
اینگونه بود که روز اول فروردین، شد روز آخر دیدارمان با پدر، که همیشه با لبخند محبتش، به یاد خدا آرام بود. پدری که طول عمرش را در راه کشف حقایق و دقایق قرآن سپری کرد؛ دینش را به بهای ناچیز دنیا نفروخت، و برای ما سرفرازی و کرامت بر جای گذارد.
والسلام علی عباد الله الصالحین
محمود صادقی
| < قبلی | بعدی > |
|---|









